eshgh
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود... اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
دکتر علی شریعتی
سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن.
خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعاكن.
زفراق سينه سوزت غم سينه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه لطيفت .به دو چشم اشك ريزم
که به راه عاشقي ها ز بلا نمي گيريزم
به تو اي فرشته من گل من ترانه من
كه جدايي از تو باشد غم جاودانه من
چون تو در برم نباشي غم بي شمار دارم
تو بدان كه با غم تو غم روزگار دارم
از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه.
ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت.
از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر
ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر.
از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .
از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ...
ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟
عشق گفت فقط یه نگاه هستم
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
ـ
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب.....
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.....
بوسه یعنی آتش و گرما و تب.....
بوسه یعنی لذت از دلدادگی، لذت از شب، لذت از دیوانگی.......
بوسه یعنی حس خوبی طعم عشق، طعم شیرین به رنگ سادگی........
بوسه یعنی آغازبرای ماه شدن، لحظهء بادلبر تنهاشدن...........
بوسه سر فصل کتاب عاشقی......
بوسه رزم وارددلهاشدن.........
بوسه آتش میزندبر جسم و جان......
بوسه یعنی عشق من با من بمان.......
سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع یاس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم
از دست تو نیست دله من از گریه پره
مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکهای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز میمیرن میریزن
بی تو هردم می بارن
تو تمومه دنیامی تو تمومه حرفامی تو همه ای لحظه ای گرمه عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون
داره دلم رو میبره میبره بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای توی تو آسمون داره پر پر میزنه دلم واسه دیدن اون
با تو بودن
با تو بوده ام همیشه ودرهمه جا با تو نفس کشیده ام،
با چشمان تو دیده ام مرااز تو گریزی نیست
چنان که جسم راازروح!
وزمین را از آسمان
و درخت رااز آفتاب
تو دلیل حیات من بوده و هستی،
وچنان بااین دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من ،تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:
«همیشه با تو »
درياي غربت عشق ,مرواريد احساس را در خود نهفته است و من همچون موج به دنبالش رها بودم تا كه او را بر ساحل بنشانم,او بر ديوار كلبه من نقش بست و من هر روز به شوق ديدنش پلك بر مي داشتم. روزي همچون پرستو از كنارم پر گرفتي و من ديوانه وار پي قفس ها مي گشتم به خيال آزادي تو از بند اسارت دلهاي بي عشق, كه تو در مرداب جدايي من دست و پا مي زني. و چشم به راه من هستي اما چه بد صحنه اي بود صحنه مرگ احساس من و نابودي وجدانم كه تو آرام بر صندلي عشق ديگري تكيه زده اي و من با خيال باطل زندگي مي كردم.
جدايي ات خنجري بود به زهر آميخته كه هر بار با بردن نامت بر قلبم فرود مي آمد و تكيه گاهت به ديگري , قامتي را شكست كه شكست ناپذير بود. حال جرم بي وفاييت را پيش كدام قاضي ببرم كه حكم بدهد , نه,نه!من تو را به دادگاه دلم مي برم تا جوابگوي احساس من باشد . آخر چگونه توانستي آرزوهايم را به مرداب نا فرجامي بيندازي و مرا چله نشين احساس خود كني.
نه!هر گز بي رحمي تو را از ياد نخواهم برد كه با دستان خود از ريشه بر كندي ام.
از زخم بي وفايي تو خواهم مرد. پس بنويس با دست خويش بر سنگ قبرم كه تيغ نگاهت حادثه مرگ آفريد.
دستانم را که به هم می سایم
ریشه می کند
درختی که سال ها در برف خاک خورده
دستانم را که به هم می سایم
سوار بر اولین پیک بادپا می شوم
و می برد مرا
به رویای گرمای با تو بودن
دستانم را که به هم می سایم
خسته می شوم
از این دست های مصنوعی
از این حرارت اجباری
دستانم را که به هم می سایم
پاهایم سرد می شوند
پاهایم شل می شوند
راه رفتن را برای همیشه فراموش می کنم
از ساقی عریز
خانه دل وقتـی مـی آیـی تـمامـش مـال تــو
از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو
من فقط یک لحظه دیـدارت کنـم تنهــا همیــن
در عوض هر چه تماشایی تمامش مـال تـو
از تو هر شب خانه دل روشن و نورانی است
هر که دید گفتا چه شبهایی تمامش مـال تـو
ایــــن دلــــم از دیـــدارت شـــده دریـــا دلـی
تــو بخواه این دل دریایی تمامـش مال تـو
هر شب از یاد تو پـرگـل می شود صحــرای دل
بــه چـه صحــرایی و گلهایی تمامش مال تــو
سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم
چو آهوی گریخته ای رام می شوم
باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم
که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم
من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام
روزی هزار مرتبه اعدام می شوم
با چشم های خویش مرا آرام می کنی
باور نمی کنم که چنین خام می شوم
گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی
گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم